تبليغاتX
ஐღ♥ღ سرزمین عاشق ها ღ♥ღ ஐ
ஐღ♥ღ سرزمین عاشق ها ღ♥ღ ஐ
.::همیشه نگاه کسی را باور کن که وقتی از آن دور شدی در انتظارت بماند::.
! کفش هات رو در بیار......اینجا سرزمین مقدس عشقه


سلام دوستان

 

خیلی خیلی خیلی برام دعا کنین....


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 15:25 توسط وحیده |
با من تماس بگیر...

هر روز
شیطان لعنتی

خط های ذهن مرا
اشغال می كند
هی با شماره های غلط ، زنگ می زند،‏ آن وقت
من اشتباه می كنم و او
با اشتباه های دلم
حال می كند.
دیروز یك فرشته به من می گفت :
تو گوشی دل خود را
بد گذاشتی
آن وقت ها كه خدا به تو می زد زنگ
آخر چرا جواب ندادی
چرا بر نداشتی ؟!
یادش به خیر آن روزها
مكالمه با خورشید
دفترچه های ذهن كوچك من را
سرشار خاطره می كرد
امروز پاره است
آن سیم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره می كرد .

با من تماس بگیر ، خدایا
حتی هزار بار

وقتی كه نیستم لطفا پیام خودت را
روی پیام گیر دلم بگذار...

 

 

 

 

با تشکر فراوان از سرکار خانم قنادی

 


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 15:10 توسط وحیده |
یک سال گذشت...

با عرض سلام و خسته نباشید به تمام عزیزانی که اومدن آپ جدیدمو بخونن. ان شا الله که همه تون خوب و سرحالین. راستی این آپم با آپای قبلی ام فرق می کنه...یه آپ ویژه اس...اینجا اومدم تا تولد یکی از بهترین دوستامو تبریک بگم....البته این دوست من یکم با بقیه  فرق می کنه....منظورم اینه که دوستم آدم نیست!!

 

عزیزم تولد یه سالگی ات مبارک.... خوشحالم که توو تمام موقعیت ها، چه توو شادی چه توو غم ها کنارم بودی و از طریق تو چه دوستان گلی که پیدا نکردم... چرا اینقدر گیج و منگ شدی؟! اینقدر به مغزت فشار نیار....خوب منظورم وبلاگمه!! امروز وبلاگم یه ساله شده...

   

                          

 

خیلی خوشحالم که از طریق این وبلاگ  حرف های دلمو به گوش بقیه رسوندم وبازم  خیــــــــــــــــــــلی خوشحالم که از طریق وبم دوستان با مرام و با وفایی رو پیدا کردم. آره...یکی اش خودتی که داری این متنو می خونی....دوستانی که توو غم و شادی هیچ وقت من و وبلاگم رو تنها نذاشتن و امیدوارم منم بتونم ذره ای از این لطفشون رو جبران کنم.

 

ان شا الله بیام تولد 120 سالگی وبلاگم رو تبریک بگم( 120 به اضافه  20 میشه 140!!  یعنی اون موقع من یه پیرزن 140 ساله ام!!!)امیدوارم که بازم بتونم به آپ کردن وبم ادامه بدم. از تمام کسانی که توو این یه سال من و وبلاگم رو تحمل کردن ممنونم.

 

                                      

                   نظر، پیشنهاد و انتقاد یادتون نره!!


موضوع : تبریک تولد
| *| نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386 و ساعت 0:36 توسط وحیده |
جدایی....

وقتی کلبه ی کوچکی ساختیم

که پنجره هایش

به باغچه های محبت باز می شد

تو بیکران مطلق را مأوا ساختی

و من اینجا

دفتر خاطراتمان را مأوای اشک هایم

 

ای آرام جاویدان!

این کوچک ناتوان را

در آغوش پهناورت بپذیر

به دنبال تو

تا کدامین ایستگاه مهربانی بیایم؟

کجا پی تو بگردم؟

 

به پاهای خسته ام نگاه کن!

که نرمی جای پاهایت را آرزو دارند

و دستان تشنه ام

آرام دستانت را

وقتی دل تنگم  تنهایی را در آغوش می گیرد

و پی صدا می گرید

 

نوازش مهربانی هایت را حس می کنم

تو در کنار منی

آرام، صبور

 

کاش چشمانم همیشه بسته می ماند

کاش آنها ررا باز نمی کردم

که ببینم جای خالی تو را

تو در دورترین افق های سرنوشت ایستاده ای

با وقار، پر غرور

 

و من قوی ترین بال های اشتیاق را قرض می گیرم

و شمشیر به دست

به جنگ فاصله ها می آیم

یادت هست که چه آسان آن ها را کشتیم!

قهقهه ی پیروزیمان عرش را می شکافت

 

اما امروز...

من تنهایم

و دشمنانمان، رویین تن

که نمی دانند

همه ی هستی مرا به گروگان گرفته اند

آن ها تو را از من گرفته اند

 

چرا ساکتی ای بیکران؟

می دانم ناله هایم را می شنوی

می دانم من هم باید ساکت بمانم

که صدای سرنوشت را بشنوم

 

وبدانم آنچه که امروز

ذهن کوچکم قادر به پذیرفتنش نیست

فردایی را می سازد که ثمره اش

لبخندهایی است بر لبان همه

و تنها قادر متعال است

که می داند خیر ما در چیست

        که می داند خیر ما در چیست...


موضوع : دلتنگی ها
| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 و ساعت 0:41 توسط وحیده |
او یک فرشته بود...

 

 

  در مطب دکتر به شدت به صدا در آمد.  دکتر گفت: در را شکستی! بیا توو!

 

 در باز شد و دختر کوچولوی 9 ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید:

 

 آقای دکتر...مادرم! و در حالیکه  نفس نفس می زد ادامه داد: التماس می کنم با من بیایید...مادرم خیلی مریض است!

 

دکتر گفت: باید مادرت را اینجا بیاوری...من برای ویزیت به خانه کسی نمی روم!

 

دختر گفت: ولی دکتر، من نمی توانم...اگر شما نیایید او می میرد!

 واشک از چشمانش سرازیر شد.

 

دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود.

 

دختر، دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود.

 

دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص، تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بر بالین زن ماند،  تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد.

 

زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد.

 

دکتر گفت: باید از دخترت تشکر کنی...اگر او نبود حتماً می مردی!

 

مادر با تعجب گفت: ولی دختر من سه سال است که از دنیا رفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد.

 

پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد. این همان دختر بود! یک فرشته ی کوچک و زیبا....

 


موضوع : زیبا و خواندنی
| *| نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386 و ساعت 15:32 توسط وحیده |
دلم شکسته....

بازم سلام دوستان

 

امیدوارم در صحت کامل باشین....بالاخره امتحانات میان ترم با تمام بدی هاش تموم شد.

 

امروز هم بعد از 3 هفته مادرم دوباره به آغوش ما برگشت...خیلی خوشحالم...اگه بدونین با چه ذوق و شوقی رفتم پیشوازش

 

خودم رفتم پیشوازش با همون ماشینی که باش تصادف کرده بودم!!....همراه با دو تا دسته گل( یکی که خوشکل ترین و خوش بوترین گل بود "خودم" و یکی هم یه دسته گل طبیعی!)

 

اما دایی هام یه چیزی بهم گفتن که واقعاْ دلم شکست....البته اون چیزی که گفتن ربطی به مامانم نداره...خیالتون راحت...نمی دونم چرا از خدا خواستم خودش جوابشونو بده....بد جور دلم شکست...

 

با چشمانی گریون اومدم این پستو بآپم....خدا دل کسی رو نشکونه....به قول شاعر:

" تا توانی دلی بدست آور...دل شکستن هنر نمی باشد"

 

شاد باشید و موفق.....در پناه حق

 

 

ديروز شيطان را ديدم.

                           در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛

                                                                             فريب مي‌فروخت.

 

مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌

                               هياهو مي‌كردند

                                                      و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.

  توي بساطش همه چيز بود:

                                    غرور،

                                          حرص،

                                                   ‌دروغ،‌

                                                               خيانت،‌

                                                                         جاه‌ طلبي و ...

هر كس چيزي مي‌خريد .

                                  و در ازايش چيزي مي‌داد!

      

بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند .

                          و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را.

                                                بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند .

                                                                     و بعضي آزادگيشان را.

 

 

                                 و من ديدم که شيطان مي‌خنديد...

 


موضوع : حرف های دلم
| *| نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت 13:26 توسط وحیده |
بالاخره بلاگفا اجازه داد ما بآپیم!!!!

سلام سلام و...سلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام!

 

امیدوارم حال همه تون خوبه خوبه خوب باشــــــــــــــــــــــــــــــــــه

 

پیداست خوشحالم؟!واقعاً پیداست؟!بابا تو چقدر باهوشــــــــــی!!

 

چرا نباشم؟! آخه مامانم بالاخره مجبور شد عمل کنه...این خوشحالی نداره ولی اینکه عمل خوبی داشت خوشحالی داره

 

من تمام اینا رو مدیون دوستان گلی هستم که توو این مدت منو تنها نذاشتن و توو ختم قرآن به من کمک کردن

 

از خواهرای گل خودم"وجیهه" و "سعیده"...دوست عزیز خودم "فهیمه"... رضوان عزیز، مرتضی جان، میلاد عزیز، زهرا قرایی عزیز، شیرین ناز عزیز، آریا جان، آرزو جان و تمام دوستانی که با کامنتشون منو خوشحال کردن کمال تشکرو دارم و امیدوارم خدا پاداش این کار بزرگتون رو هم توو این دنیا هم توو اون دنیا بهتون بده و امیدوارم یه روزی بتونم جبران کنم( حالا به هر طریقی)

 

توو این مدتی که نبودم حسابی داغون بودم...تنها دلخوشی ام کامنتای قشنگ شما دوستان و دعاهاتون بود...

 

توو این مدت حتی تصادف هم کردمکه خدا رو شکر به خیر گذشت و همین طور که می بینین جون سالم به در بردم( هر چند که ماشینمون داغون شد!)جریانش مفصله ولی متاسفانه وقت گفتنشو ندارم!

 

خلاصه اینکه بچه ها امیدوارم هیچ وقت سایه پدر و مادرتون از سرتون کم نشه....قدرشونو بدونین و همیشه واسه سلامتیشون دعا کنین

 

همین...

 

در پناه حـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق


موضوع : حرف های دلم
| *| نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:10 توسط وحیده |
ختم قرآن...

 

سلام به تمام دوستان دوست داشتنیه خودم

ان شا الله حال همه تون خوبه و همه تون در صحت کامل هستین وامیدوارم سال جدید رو با خوبی شروع کردین

راستش نمی دونم از کجا شروع کنم...بدجور دلم گرفته...مامانم حالش زیاد خوب نیست ....فقط همین قدر بهتون بگم که دیگه طاقت دیدن اشکهای مامانمو ندارم...مگه مامان من چند سالشه؟ همه اش چهل سالشه ولی الان ماههاست که خونه نشین شده.....دلم بدجور گرفته...هر وقت می بینم داره گریه می کنه بغض راه گلومو می گیره...میام توو اتاقم و...

 

این آپم با بقیه آپهام فرق می کنه...از فهیمه عزیزم هم ممنونم که یادم داد هر وقت از دست خودم کاری ساخته نیست به قرآن متوسل بشم...به خاطر همین منم تصمیم گرفتم با کمک شما دوستان گلم واسه سلامتیه مادرم یه دور قرآن رو ختم کنیم

به قول فهیم:  من هر 30 جزء مينويسم شما هر جزء که مي خواين بخونيد تو قسمت نظرات ميگين کدوم جزء بخونيد...خوشحال میشم وقتی هم خوندید منو در جریان قرار بدین

پیشاپیش از تمام عزیزانی که توو این راه به من کمک می کنن کمال تشکر رو دارم و مطمئنم که خدا این کار بزرگتون رو بی نتیجه نمی ذاره

۱. فهیمه

۲. فهیمه

۳. خودم

۴. سعیده

۵. وجی

۶. وجی

۷. سعیده

۸. سعیده

۹. وجی

۱۰. میلاد

۱۱. سعیده

۱۲. آریا

۱۳. رضوان

۱۴. رضوان

۱۵. رضوان

۱۶. سعیده

۱۷. خودم

۱۸. خودم

۱۹. سعیده

۲۰. زهرا قرایی

۲۱. مرتضی

۲۲. سعیده

۲۳. سعیده

۲۴. سعیده

۲۵. شیرین ناز

۲۶. سعیده

۲۷. آرزو

۲۸. خودم

۲۹. خودم

۳۰. خودم

هديه مي فرستم ثواب ختم کلام الله حميد مجيد به روح انبياء شهدا صالحين مخصوصاً حضرت محمد مصطفي (ص) و علي مرتضي(ع) و فاطمه زهرا(س) و حسن مجتبي و حسين شهيد دشت کر بلا و تسعة المعصومين تا آنچه ثواب از ايشان عايذ شود بخشيدم براي سلامتي امام زمان(عج) و مادر بیمارم...

قدر پدر و مادرتون رو بدونین و همیشه واسشون دعای سلامتی بکنین...و مطمئن باشید که هیشکی مثل پدر و مادر آدم نمیشه...بازم به خاطر تمام کمکی که به من می کنین ازتون ممنونم

 

 


موضوع : ختم قرآن
| *| نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386 و ساعت 15:3 توسط وحیده |
سال نو همه تون مبارک!

 

 

   مثل ماهی...

                        زنده

 

   مثل سبزه...

                              زیبا

 

   مثل سمنو...

                                 شیرین

 

   مثل سمبل ...

                                      خوشبو

 

   مثل سیب...

                                                  خوش رنگ

 

   و

 

 

   مثل سکه...

                                                                  با ارزش باشید

 

 

 

 

            *** سال نو مبارک***

 


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386 و ساعت 1:18 توسط وحیده |
به جونه هر کی که دوستش داری نخونده نظر نده!

سلاااااااااااااااااااااااااااااااام

سلامی که حاکی از دلتنگی هامه ....و سلامی که بوی عید رو با خودش آورده........

انشا الله که همتون هم خوبین هم خوشین هم سلامتین!

خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی دلم واستون تنگیده بود...متاسفانه اینقدر از لحاظ روحی داغون بودم که فرصت آپیدن نداشتم...ولی حالا اومدم با روحیه ای نسبتاْ خوب

 

اینقدر حالم بد بود که تصمیم گرفته بودم وبمو حذف کنم! ولی حالا از حرفم پشیمونماما باید بگم این آخرین آپمه

 

آره درست خوندی آخریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن آپم....حالا نمی خواد ناراحت بشی...منظورم آخرین آپه امساله

 

خوب دیگه خیلی حرفیدم.....فقط تنها خواهشی که ازتون دارم اینه که تو رو خدا پای سفره هفت سین که می شینین واسه مامان من هم دعا کنینحالش زیاد خوب نیست

 

واسه همه تون آرزو می کنم که سال ۸۶ سال خوب و سرشار از موفقیت باشه ...از سال ۸۵ که خیری ندیدیم...ان شا الله که سال ۸۶ سال پر باری باشه

 

قربون همه تون برم...نظر هم فراموش نشه

 

 

 

 

 

خسته ام از آرزو ها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بال هاي استعاري

                                                 لحظه هاي کاغذي را ، روز و شب تکرار کردن
                                                          خاطرات بايگاني ، زندگي هاي اداري

آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقف هاي سرد و سنگين ، آسمان هاي اجاري

                                                   با نگاهي سر شکسته ، چشمهايي پينه بسته
                                                 خسته از درهاي بسته ، خسته از چشم انتظاري

                    



صندلي هاي خميده ، ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري

                                                عصر جدول هاي خالي ، پارک هاي اين
حوالی
                                                   پرسه هاي بي خيالي ، نيمکت هاي خماري

رو نوشت روزها را ، روي هم سنجاق کردن
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري

                                                  عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزو ها
                                            خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد
، باري

روي ميز خالي من ، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليت ها ، نامي از ما يادگاري...


موضوع : دلتنگی ها
| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 1:17 توسط وحیده |
.:والنتاین مبارک:.

                       

                            اگه بگم که                                                 قول میدم

                     تا همیشه باهات باشم                             اگه بگم که حاضـــــــــــرم

                  فدای اون  چشات  بشم...                          اگه بگم توو آسمون عـــــشق

              من، فقط تویــــــــــــــــــــــــــــی...                 اگه بگم بهونه ی هر نفســــــــــم

               تنها تویــــــــــــــــــــــــــی  ...             اگه بگــــــم  قلبــــــــــمو من نذر                  

              نگاهــــــــــــــــــــــــــــــت می کنم...       اگه بگم  زندگیمو بذر بهارت می کنـــــم

              اگه   بگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم ماه منی، هر نفس راه منــــــــــــــــــــــــــــــــی       

              اگه بگم  بال  منــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی ، لحظه پرواز منــــــــــــــــــــــــی

               میشــــــــــــــــــــــــــــی   برام خاطره ی  قشــــــــــــــــــــــــــــنگ لحــظه ی

                  وصال........ میشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی برام باغبون میوه های

                     تشنه و کال... میشی برام ماه شبـــــــــــــــــــــــــــــــــای بی سحر...  

                       میشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی برام ستاره راه ســــــــــفر...

                            ولــــــــی بدون هر جا  باشــــــــــــی یا نباشـــــــــــــــی،

                               مـال  منـــــــــــــــــــــــی ... بدون اگه بـــــــرای من

                                   هم نباشــــــــــــــــــــــی ،  عشق منـــــــــــــی

                                        برای ســــــعادت تو شبــــــــــــــــــــــا،

                                           شـــــــــــــــــــــــعرامو مــــــن داد

                                              مـی زنم... برای خوشبختی

                                                     تو ، خدا رو من

                                                         فریـــــــــاد

                                                           میزنم..

                                                              ..

 

 

سلام به تمام دوستان گل و دوست داشتنی خودم

اگه بدونین توو این مدتی که نبودم چقدر دلم واستون تنگیده بوداومدم که روز والنتاین رو به تمام عاشقا خصوصاْ عاشقهای سرزمین عاشقها  تبریک بگمامیدوارم روز خوبی رو در کنار بهترین هاتون سپری کرده باشین....من تازه از مسافرت برگشتم و با دیدن نظرات تک تکتون خیلی خوشحال شدم...اینو واقعاْ از ته دلم میگم

راستی این متن رو به خاطر روز والنتاین به صورت قلب در آوردم...امیدوارم خوشتون بیاد که ان شا الله میاد

همیشه موفق باشین

راستی یه چیزه مهم تر....نظر فراموش نشه

یا حق

                                                          

 


موضوع : مطالب عشقولانه
| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 و ساعت 20:33 توسط وحیده |
منو ببخش...

دلم می خواد بهت بگم پشیمونم...

                                                  پشیمونم

می خوام بگم بدونه تو نمی مونم...

                                                 نمی مونم

 

                             منو ببخش...منو ببخش

 

دلت شکسته می دونم عزیز من...

                                                   عزیز من

تو بهتر از اون همه نامردیه من...

                                                   نامردیه من

           

                             منو ببخش...منو ببخش

                    

       

 

اگه روزگار بازم تو رو به من هدیه کنه

                                              نمی ذارم که کسی تو رو ازم جدا کنه

 

من به درگاه خدا گریه کنم  و ازش می خوام

                                             دوباره بارون بیاد و عشقمو بارونی کنه

                                  

                                     دوباره بارون بیاد...

 

تو منو ببخش به عشق پاکت

                                         به خاطر گذشته های خوبمون

 

                            منو ببخش...منو ببخش

 

تو منو ببخش به عشق روزگار

                                       به خاطر عشق و وفا و انتظار

 

                            منو ببخش...منو ببخش

 

دلت شکسته می دونم عزیز من...

                                              عزیز من

تو بهتر از اون همه نامردیه من...

                                             نامردیه من

 

                           منو ببخش...منو ببخش

 

آرمین و مشکات                 (داونلود)

 


موضوع : مطالب عشقولانه
| *| نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385 و ساعت 3:4 توسط وحیده |
کریسمس مبارک...

سلام به دوستان گل خودم

ان شاالله هر جا هستین خوب و خوش و سلامتین....از تمام کسانی که توو این مدت بهم سر زدن واقعاً متشکرم....خدا رو شکر می کنم که تمام امتحانات میان ترمم رو عالی دادم....کم کم امتحانات پایان ترم هم شروع میشه...اومدم بگم که این آخرین آپمه....تا اول بهمن فرصت نمی کنم بیام نت...الآن هم فقط می تونم بآپم ولی نمی تونم خبر آپم رو به دوستان بدم...می دونم که بعضی هاشون اینقدر با معرفت اند که حتی بدون اینکه خودم خبر آپمو بشون بدم، میان بهم سر می زنن....خلاصه بچه ها از دستم ناراحت نشین....مطمئن باشین حتماً بعد از امتحانام جبران می کنم

خوب دوستان...کریسمس رو هم به همه تون تبریک میگم

 

پس تا 1 بهمن(البته اگه عمری باقی بود!)......

راستی یادتون نره واسم دعا کنید!

 

 

                                یک جعبه بوسه

 

آنها خانواده فقیری بودند. مرد وقتی دید دخترش جعبه ای را که می خواهد زیر درخت کریسمس بگذارد با کاغذ کادو مزین شده، از کوره در رفت که " چرا پول صرف این کادو کرده ای؟ " با این همه، صبح روز بعد دختر کوچولو هدیه را به پدرش داد و گفت: " بابا این مال تو. "

مرد از اینکه با دختر کوچولوی خود چنین رفتاری کرده بود شرمنده شد و کادو را باز کرد اما وقتی دید داخل جعبه خالی است، دوباره خشمگین شد و با فریاد گفت: " نمی دونی وقتی به کسی هدیه ای میدی باید داخل اون چیزی باشه؟! "

دختر کوچولو در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود به پدرش نگاه کرد و با گریه گفت: " بابا جون، این جعبه خالی نیست، من یه عالمه بوسه توی اون فوت کردم...همه اونها مال تو بابا..."

مرد شرمنده شد و دستهای خود را دور دختر کوچش حلقه کرد و با التماس خواست او را ببخشد.

اندک زمانی بعد، دختر بچه بر اثر حادثه ای جان سپرد. او پیش از این به پدرش گفته بود از جعبه برای سال های سال نگهداری کند.

مرد هرگاه دلتنگ می شد، به سوی آن بوسه های خیالی می رفت و عشق دختری را به یاد می آورد که آنها را داخل جعبه گذاشته بود...

 

      

 


موضوع : حرف های دلم
| *| نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385 و ساعت 13:58 توسط وحیده |
یلداتون مبارک!

به انتظار یک شب به یاد ماندنی می نشینیم، شبی که بهار و تابستان و پاییز به تولد زمستان آمدند، لحظه به لحظه شبی که به خود می بالد...فقط یک دقیقه با شب های دیگر فرق دارد...شادی هایتان به بلندی امشب و غم هایت به کوتاهی امروز باد....یلدای خوشی را در کنار بهترین ها داشته باشید!

 

                         

 

       

                                           روی گل شما به سرخی انار

                                   شب شما به شیرینی هندونه

                                        خنده هاتون مانند پسته

                                      و عمرتون به بلندی " یلدا "

 


موضوع : زیبا و خواندنی
| *| نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385 و ساعت 17:36 توسط وحیده |
زندگی...جاده ای بی انتهاست

                        

 

                                                جاده سرد و بی پایان است
                                   انتظار روزهای خوش را می کشم


                                        سریع راه می روم و به امید پایان جاده 
                                یعنی انتهای این جاده چه خواهد بود؟؟

 
                    آن گل را ببین ، گل یخ زده سربزیر، کنار جاده ایستاده 
                             سرما حتی به این گل هم رحم نکرده است!


                                  یا شاید این گل همان گل یخ باشد 
                                  اگر تا پایان چنین باشد چه کنم؟


                         یا شاید در آخر یا میانه راه وضع از این نیز بدتر شود !!!
                                       شاید هم از این بهتر باشد

                                              شاید !!!
                                   به راستی شاید یعنی چه ؟؟؟


                  اگر با شاید باشد هیچ چیز در پایان راه نصیب ما نمی شود
                               ولی باید بروم... این آغاز است

 
                                 و آغاز هر چیزی سخت است
                                        سخت ولی پر بار!

                               چه خوب است  همیشه زندگی را

                         جاده ای بگیریم که باید تا انتهای آن برویم

 

                               هرچند سخت است ولی باید رفت

                                 رفت، رفت، رفت، تا رسید...

 

                    


موضوع : دلتنگی ها
| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 و ساعت 17:20 توسط وحیده |
دلم بدجور گرفته...

سلام دوستان....

به دلیل مرگ ناگهانی پدر بهترین دوستم که دایی بابام هم میشه واسه یه مدتی (که ممکنه طولانی باشه) حال و حوصله آپ کردن ندارم

فقط توو کار خدا موندم که چرا فرشته های زمینی اش رو خیلی زود از ما جداشون می کنه و اونها رو پیش خودش می بره

از همین جا به فهیمه عزیزم و خونواده ی گرامی اش و پدر عزیزم تسلیت میگم...فهیمه جان ان شا الله خدا بهتون صبر بده...امیدوارم سایه مادرت همیشه بالای سرت باشه...باور کن من هم به اندازه تو ناراحتم ولی چه میشه کرد...کار خداست دیگه

همین امشب مراسم خاکسپاری اش بود...خوشحال میشم واسه شادی روح اون مرحوم فاتحه بخونین

خداحافظ تا.........

 


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 21:11 توسط وحیده |
خداوندا!

خداوندا!

دستانم خالی اند و دلم غرق در آمال!

 

یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان

یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن...


موضوع : درباره خدا
| *| نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385 و ساعت 4:9 توسط وحیده |
20 ساله شدم!!

                                          

 

                   تولدم مبارک

 

       برای روز میلاد تن من ، نمی خوام پیرهن شادی بپوشی

      به رسم عادت دیرینه حد تا برایم جام سر مستی بنوشی

         برای روز میلادم اگر تو به فکر هدیه ای ارزنده هستی

 من و با خود ببر تا اوج خواستن بگو با من که با من زنده هستی

                              که من بی تو نه آغازم نه پایان

                                    تویی آغاز روز بودن من

                             نذار پایان این احساس شیرین

                               بشه بی تو غم فرسودنه من

                            نمی خوام از گلهای سرخ و آبی

                                 برایم تاج خوشبختی بیاری

                                 به ارزش های ایثار محبت

                             به پایم اشک خوشحالی بباری

                                بذار از داغی دستای تنهام

                                 بگیره حرم گرما بستر من

                           بذار با تو بسوزه جسم خسته ام

                                  ببینی آتش و خاکستر من

                                تو ای تنها نیازه زنده موندن

                             بکش دست نوازش بر سر من

                               به تن کن پیرهنی رنگ محبت

                             اگه خواستی ببایی دیدن من...

          

 


موضوع : تبریک تولد
| *| نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385 و ساعت 0:6 توسط وحیده |
کوه

 

پسری و پدری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد و به زمین افتاد و داد کشید: آآآی ی ی!
صدایی از دور دست آمد: آآآی ی ی ی!

 

پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی ؟
پاسخ شنید: کی هستی ؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب از پدر پرسید: چه خبر است؟!

 

پدر لبخندی زد و گفت: پسرم توجه کن...

 وبعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!
صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!
پسرک باز بیشتر تعجب کرد. پدرش تو ضیح داد:

 

"مردم می گویند که این انعکاس کوه است ولی این درحقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی زندگی عینا به تو جواب می دهد...
اگر عشق را بخواهی عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی آن را حتما به دست خواهی آورد. هر چیزی را که بخو
اهی زندگی همان را به تو خواهد داد."


موضوع : مطالب عشقولانه
| *| نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 و ساعت 1:0 توسط وحیده |
آهنگی زیبا از " راما "

 

این هم همون آهنگی که خودم در به در دنبالش بودم

 

 فدای چشمات         (خواننده: راما )

.......................................................................................

مهری جون اینم آهنگی که می خواستی

 

بی خیالش


موضوع : آهنگ های درخواستی
| *| نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385 و ساعت 3:6 توسط وحیده |

اومدم اینجا که حرفمو به دو نفر بزنم

اول به آنیا جون بگم که از اینکه از مطالب من توو  وبلاگت استفاده می کنی اصلاً ناراحت نیستم...دلیل اینکه توو اینجا این حرفو بهت می زنم اینه که من توو وبلاگت قسمت نظراتشو پیدا نمی کنم

دوم به آقا سعید باید بگم که من چند دفعه به وبت سر زدم ولی توو وبلاگ تو هم قسمت نظراتت رو پیدا نکردم که خبر آپ شدنم رو بهت بدم....مرسی از اینکه بهم گفته بودی " بی معرفت "!

همین...یا حق


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385 و ساعت 2:5 توسط وحیده |
الو خدا...

                                                

                                                 الو منزل خداست؟

                            این منم، مزاحمی که آشناست

                   هزاردفعه این شماره را دلم گرفته است

                ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست...

                  شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است

             به ما که می رسد، حساب بنده هایتان جاست؟!

                                        الو...

                    دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

             خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟

                  چرا صدایتان نمی رسد...کمی بلندتر...

                          صدای من چطور است؟

                   خوب و صاف و واضح و رساست؟

                   اگر اجازه می دهی برایت درددل کنم

               شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست

           دل مرا بخوان به سوی خود تا که سبک شوم

             پناهگاه این دل شکسته، خانه ی شماست

              الو، مرا ببخش، باز هم مزاحمت شدم

         دوباره زنگ می زنم...دوباره، تا خدا خداست

                                             دوباره، تا خدا خداست...

          

 


موضوع : مطالب عشقولانه
| *| نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385 و ساعت 1:11 توسط وحیده |
و او رفت...

و او رفت...رفت پیش فرشته ها....آره داییم رو میگم...بعد از اینکه به خاطر اون درد لعنتی(سرطان) کلی زجر کشید بالاخره  رفت پیش خدا....

الآن حالم زیاد خوب نیست...بد جور بغض کردم...فقط اومدم بگم که اگه دیر آپ می کنم به خاطر مرگ ناگهانی دایی عزیزمه...

از همین جا به خونواده اش تسلیت میگم و امیدوارم خدا بهشون صبر بده...

خوشحال میشم واسه شادی روح اون مرحوم فاتحه بخونید

روحش شاد...


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385 و ساعت 2:35 توسط وحیده |
فرشته

 

فرشته ها وجود دارند،

 

 اما

 

گاهی اوقات چون بال ندارند ،

 

ما بهشون میگیم "دوست" !


موضوع : مطالب عشقولانه
| *| نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 و ساعت 21:35 توسط وحیده |
هیچ وقت از هم جدا نشیم

به هم که می رسیم 3  نفریم:

 من و تو و عشق...

از هم که جدا میشیم 4 نفریم:

تو و تنهایی...من و غم....

پس هیچ وقت از هم جدا نشیم...


موضوع : مطالب عشقولانه
| *| نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 و ساعت 21:32 توسط وحیده |
راز دلم...

مدتها بود که مي خواستم رازي را که در سينه دارم به تو بگويم. اما نتوانستم. دوست داشتم هنگامي که از کنارم مي گذري اين راز را در چشمان عاشقم بخواني.ولي تو با بي اعتنايي مي گذشتي. تا اينکه امروز قلم را برداشتم تا از بي مهريت بنويسم.

 ولي وقتي قلم را از روي کاغذ برداشتم ديدم نوشته ام:

 

با تشکر فراوان از آقا محمد که این مطلب رو در اختیارم قرار داد.


موضوع : مطالب عشقولانه
| *| نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 و ساعت 20:14 توسط وحیده |
عشق= آب

 

عشق مثل آب می مونه که می تونی توو دستات قایمش کنی

آخرش یه روز دستاتو باز می کنی

می بینی هیچی توش نیست

قطره قطره رفته بدون اینکه بفهمی

اما...دستت پر از خاطره است...

 


موضوع : مطالب عشقولانه
| *| نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385 و ساعت 23:1 توسط وحیده |
سبدی پر از بوسه

شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد .بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن، روي گونه هايت ميکارم تا بداني اي خوبم...

                                                           " دوستت دارم "

 


موضوع : مطالب عشقولانه
| *| نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1385 و ساعت 0:29 توسط وحیده |
پیانو

 

       زندگی مثل پیانو است...

       دکمه های سیاه برای غم  و

 دکمه های سفید برای شادی هاست...

اما زمانی می توان آهنگ زیبا نواخت که

دکمه های سیاه و سفید را با هم فشار دهیم...


موضوع : مطالب عشقولانه
| *| نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1385 و ساعت 0:12 توسط وحیده |
خانم"تا جونت بالا بیاد" اینو حتماَ بخون

سلام عزیزان

از اینکه به وبم سر می زنید ممنون...بلاگفا اینقدر مشکلات داره که نتونستم به بعضی از دوست های عزیزم خبر آپ کردنم رو بدم  ولی از اینکه خودشون زحمت کشیدن و به من سر زدن ممنونم...در اولین فرصت ممکن بهتون سر می زنم و جبران می کنم....من با یه بنده خدایی یه حساب هایی دارم که باید همین جا صاف کنم پس فعلاْ...

ببین خانم محترم...بهتره احترام خودتو نگه داری....تویی که به من میگی گوساله یا هر چیزه دیگه ای که لایقه خودته نثاره من می کنی باید بدونی که منو با کسه دیگه ای اشتباه گرفتی...بنده وحیده محمدی نیستم...اینقدر هم بی خودی توو وبلاگ من نیا...راستی املات هم که خیلی ضعیفه! " آبرو" رو با " آ " می نویسن نه با " ع"!!!!!در ضمن اگه یه ذره جرأت داشتی اسم خودتو می نوشتی


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 و ساعت 0:36 توسط وحیده |